تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دل نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم


دوست خوبم اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 87/04/05 و ساعت 14:1 |

به چه قیمتی گذشتی

از شبای خیس مهتاب

چی گذاشتیم از من و تو

به جز آرزوی بر آب

به چه قیمتی غرورو، سر راهمون کشیدی

چرا لحظه های باهم بودنامونو ندیدی

خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود

هر دوتامون کم گذاشتیم، که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده، من و تو لحظه رو کشتیم

حکم اعدام دلامون، با غرورمون نوشتیم:

اگه دوسم نداری به روم نیار

یه چیزی از غرورم واسم بزار

نزار تو فکر تنهایی گم بشم

نزار حرف و حدیث مردم بشم

دلمو اینقده نشکن، آخه این دل عاشقت بود

له نکن این قلب خونو، آخه روزی لایقت بود

دلمو اینقدر نسوزون، مگه چی مونده از این

رفتی و با بی وفاییت، زدی مهر نقص باطل

تو که دوست نداشتی باشی، چرا آتیشم کشیدی؟

اون که تو خودخواهیات مرد، دل من بود تو ندیدی

از تو خونه وجودم، به چه آسونی پریدی

ریختن بارون این مردو ندیدی، نشنیدی، ندیدی، نشنیدی

 

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/21 و ساعت 20:2 |

السلام علیک یا فاطمه الزهرا علیهاالسلام

 

زهرا، زهرا است؛ چرا که نجابتی است غریب، نامش سروش

عالم وحی است و سرود ثنای فرشتگان سحر، تندیس جاودانی حسن است و

شاهکار خداوند، آیه ای است و آینه ای که شاهراه های نور از آغوشش می گذرد.

 

زهرا تکلمی است روشن به بازگویی صحیفه حیدر، زهرا است که سکوتش گوش

صد فریاد را می دراند و در سیاهترین لحظه های خاموشی که جای شفایق را گل

خرزهره می گیرد، زایش تردید را با تبر یقین عقیم می کند.

 

زهرا نسیمی است تسکین دهنده التهاب دل گداخته علی، نسیمی که از اوست

امواج دریا، زهراست که خداوند نامش را به مسند قداست نشاند و کوثرش نامید و

زمین_سجاده گسترده نیایش او_ در شبی که عبور را از کوچه های مدینه دزدیده

بودند و سکون در همه چیز فریاد می کشید، چون هاله ای از نور، چنان مخفی اش کرد

که دشمن ابتر، از شرم در حجم کوچک خود آب شد.

 

بانوی رجا!

بی جهت نیست که نامت با ناگهان گریه رقم خورده و یادت، باران

اشک را در چشمان مضطرب می رویاند. تو حد عظیم درد حیدر را جزر

بودی و نامت تکیه گاه تنهایی علی علیه السلام بود.

 

تو نخستین میعاد اشک و نماز را با عبور غریبانه ات در جاده حادثه،

بال در بال ملائک، به تصویر کشیدی که سوختن باختن نیست،

توانستن است.

 

تو عشق مخفی را به رخ فرشتگان کشیدی و بعد از تو،

فرزندانت وارثان عشق پاک

و شهادت تواند که قیام کاخ

یزید، بازتاب آموخته های

زینب است؛ از بیت الاحزان و

مسجد مدینه تا دشت کربلا

و شام.

 

امروز بر شاخسار دعا، دامن عرش را

گرفته ام، به استجابت

نیایش، که یا رب!

به آبروی زخم و کبودی، اجابتم کن

که من در پیچ و خم این

کوچه های پر از عطر یاس

هستی خود را گم کرده ام

بی هیچ نشانه ای از گمشده خویش.

 

بارالها!

ثانیه هایم را به رنگ ایمان کن

و در هر لحظه ام حضور مبارکش را جاری

گردان.

 

 

(برداشتی از خاطره یک مادر شهید):

در این اضطراب بود که چگونه با مادر خداحافظی کند و او را تنها بگذارد و برود. می دانست شاید برگشتی در کار نباشد و این، اولین و آخرین خداحافظی او باشد. به مادر نگاه کرد که سینی آب و قرآن در دست داشت و به تماشای او ایستاده بود. سعی کرد آخرین جمله های مادر را حدس بزند؛ « مواظب خودت باش پسرم» ، « ایشالا جنگ زود تموم شه برگردی خونه»،« زود به زود زنگ بزن»،« هر وقت شد مرخصی بگیر یه چند روزی بیا اینجا».... از زیر قرآن که رد شد، برگشت سمت مادر و خداحافظی کرد، مادر گفت: خداحافظ، سلام من رو به حضرت زهرا برسون.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/15 و ساعت 11:42 |

تازه ترین زخم دلم، قصه رفتن تواه

 

این روزا هر جا که میرم، حرف شکستن تواه

 

مثل یه آیینه سوت و کور، شکستی و رها شدم

 

تبر شدم، شکستمت، اگر چه بی خدا شدم

 

حیف روزای رفته که به خاطرش خطر کنم

 

حیف روزای مونده که قراره بی تو سر کنم

 

خدا کنه تموم بشه، قصه تلخ رفتنت

 

بیای و از یادم بره، روزایی که شکستمت

 

تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت

 

ولی به عشقمون قسم که تا خدا می بردمت

 

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/09 و ساعت 10:40 |

-          " حبیب، حبیب، قاسم...."

-          " حبیب، حبیب، قاسم...."

-          " قاسم جان به گوشم، بگو...."

-          " کجایی آقا حبیب، مرد مومن تو که ما رو نصفه جون کردی! گفتم حتماً رفتی پیش عراقیا تا یکی دو سه چهار پنج شیش سال یا شاید هم بیشتر اسیرشون باشی!"

-          " نه قاسم جان، خواب بودم! عراقی کیلویی چند؟ ما تا شما رو داریم غمی نداریم. ما اسیر شماییم..."

-          " میگم آقا حبیب، بد فکری هم نیست ها! تو چند سالی برو اونجا اسیر باش تا جون عراقی ها رو به لبشون برسونی! کم اینجا خون ما رو کردی تو شیشه؟!"

-          "مگه بده؟ خونت رو کردم تو شیشه تا اگر یه روز دوباره به خون احتیاج داشتی، از خون خودت بهت تزریق کنند. نه اینکه اینقدر اخلاقت خوبه که همه حاضرند بیایند بهت خون بدهند؟!"

-          " خوبه والا، من نمی دونم اون روزی که اومدی خواستگاری آبجی زهرام این زبونت را کجا قایم کرده بودی؟! ببین تو رو خدا! همه داماد دارند ما هم داماد داریم. خدا شانس بده."

-          " حیف که نمی تونم بیام پیشت، وگرنه نشونت می دادم یه من ماست جقدر کره داره."

-          " نه حالا من می تونم بیام پیشت؟!"

-          " می گم قاسم جان، برادر خانم محترم بنده، می شه یه خواهشی بکنم؟"

-          " بفرمایید..."

-          " این دنیا که دست از سر ما برنداشتی، حداقل اون دنیا، توی بهشت بی خیال ما شو!"

-          " امری باشه؟؟! خوب خودت رو مفتی مفتی قاطی ما بهشتی ها کردی ها!... حالا ببینم چی میشه. ولی قول نمی دم. یعنی می دونی چیه؟ آرزوی اینکه یه بار دیگه باهات یه کشتی جانانه بگیرم به دلم مونده، دوست دارم مثل بچگی ها یه کتک مفصل بهت بزنم!"

-          " حیف که منم نمی تونم بهت دست بزنم. تازه اگر هم می تونستم، عمراً با تو یکی کشتی نمی گرفتم. مگه از جونم سیر شده ام؟! بیام بزنمت بعد برم خواهرتون حسابم را برسه؟!"

 

***

 

در همین حین یک مرد همراه با پسر کوچکش به اتاق حبیب و قاسم وارد می شود. مرد کنار تخت قاسم می رود و پیشانی و صورت او را می بوسد. بعد هم حبیب را در آغوش می گیرد.

پسر بچه در گوشه ای از اتاق ایستاده و نگاهش به تابلوی توی راهروست:" بخش جانبازان قطع نخایی"

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/06 و ساعت 22:39 |
سلام به تمام دوستان عزیز که با نظرات قشنگشون توی این چند وقت که با هم بودیم منو حسابی شرمنده کردند.

فقط خواستم بگم که ۳ خرداد تولدمه و خوشحال میشم که شما هم توی تولد من شریک باشید (البته شریک اینترنتی)... کیک هم نداریم///

حالا شانس منو ببینید که جمعه (سوم خرداد) من توی دانشگاه کلاس جبرانی دارم و خونه نیستم... هفته بعد هم امتحان پایان ترم برای آزمایشگاه دارم و یه امتحان میان ترم هم دارم... تا به حال تولدی به این خوبی دیدید؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/02 و ساعت 8:35 |

امروز شنبه است :

قبل از طلوع آفتاب وضـوی عـشـق گرفتم و سجاده ی ترمه ام را پهن خاک کویت کردم ، دستها سائیدم و سکوتم را بر دیوارها خراشیدم. آمدنت را از خدایمان خواستم امّا زودتر از همیشه صبح شد ...!

 

امروز یکشنبه است:

هنگامه صبح را بـه نـامـت قـسـم دادم که دیرتر سایه شود . گوش تیز کردم تا شاید اقاقی اتاقم گریه کند و نغمه ی چکاوک را از صمیم دل بشنود ، امّا زود ظهر شد !

 

 امروز دوشنبه است:

بعد  از  نماز  ظهرم  جـرعـه ای  دعـا  نوشیدم  ، دل  را  تیمّمی  دادم  و  ایستادم  .

یا  مهدی الله اکبر ....

قنوتها بر دل آسمان زمزمه کردم و فرشتگان را واسطه ی من و خدایمان قرار دادم تا شاید عیدمان آخر هفته فرا رسد ، سر از سجّاده برداشتم ، تسبیح را در مشتم گره خورده یافتم و به حرم (ضریح ) واسطه هایش دخـیـل بزرگی بستم.

 

 امروز سه شنبه است:

دو گلدان شمعدانی جلوی در گذاشتم ، رد پـای تـو را با گلاب شستم ؛ تا زمین صدای قدم هایت را تصور کرد ، خود را تنگ در آغوش خاک دید و همه گلها را بوئید . لبه در نشستم و به نوک آسمان خیره شدیم و با  هم شمردیم  که  تا جمعه  فاصله ای نداریم .....

 

 امروز چهارشنبه است:

هزار ماهی گلی به حوضمان دعوت کردیم از همان تکّه نان های که تـبـرکـش کـرده بـودی ،برایشان غذا ساختم . ساعت ها در آن آب راکد شناور بودند ، تا بـوی دسـتـان تـو را فمیدند ، حوضم را موج کردند . اشتیاقشان روحم را مسکنی بود ، لب حوض نشستم و تا شب به آنها غذا دادم .

 

 امروز پنج شنبه است:

قبل از غروب برایت سه حمد فرستادم ، غروب برایت سه حمد فرستادم ،رو به عرش کردم  و از ته دل خـدا را صـدا زدم ، چیزی از سکوتم نگذشته بود که طبقات ابرها در هم غریدند و سرخ شدند ، فرشتگانش را به زمین هبوط داد تا درد و دل های مرا بنویسد. پشت به پشت ، صف به صف نشستند ، از اشک من جوهر گرفتند و چریک چریک با قلم هایشان به روی رقعه ها حک کردند که :« این بنده ی خاکی تو مـهـدی را می خواهد دعایش را قبول کن ای خدا ! » بغض شش روزه  در گلو طاقت نیاورد . سرباز کرد ، چشم را سیلابی شد.دل راکرانه ای ......از ناله های من یک به یک پر زدند و در نور ستارگان پنهان شدند . ماهی هایم آمدند و گردم پروانه شدند ، شمعدانی ها همه گل دادند  .......بلاخره ساعات باقی مانده را چله گرفتیم شمردیم ، چهل ، سی و نه ، سی و هشت.... جسم را طاقتی نبود تا این که گرگ و میش صبح از حال رفتم ، ملائکه آمدند و با نامت جسم خسته ام را غسل دادند ، روحم در خلاء  شیدایی می کرد ، از آن بالا تا نامت را شنید به کنج دل پرواز کرد ، تپیدم و دوباره جان گرفتم . تا صبح جمعه چیزی نمانده بود دوباره پشت به پشت ، صف به صف نشستیم و بـرای آمـدنـت دعا کردیم ، همه بودیم و خدا با ما بود !

 

 امروز جمعه است:

بعد از نماز صبح سجاده هایمان را جمع کردیم، اسپندها به آتش کشیدیم چادرها گل باران کردیم. برای دیدنت لحظه ها را قـاب خـیـال کردیم. خیابان همان خیابان همیشگی بود و نگاه ما همان نگاه های منتظر! چیزی که غبار دلمان شد نیامدن تو بود،مهدی جان این جمعه هم سری به ما نزدی !

 

پاورقی:

برگرفته از وبلاگ دانشجوی سر به هوا

+ نوشته شده توسط سعید در 87/02/23 و ساعت 19:41 |

زن هـا هـم درسـت بـه انـدازه ی مـردهـا دروغ مـی گـویـنـد، فـقـط بـه انـدازه ی مـردهـا دسـتـشـان رو نـمـی شـود.                                                                                                             آلـن پـیـز

 

مـرد بـد، ابـلـیـس اسـت.... ولـی زن بـد، جـهـنـم.                             ضـرب الـمـثـل دانـمـارکـی

 

مـرد بـا هـر زنـی مـی تـوانـد خـوشـبـخـت شـود، بـه شـرط آنـکـه آن زن را دوسـت نـداشـتـه بـاشـد.

                                                                                                اسـکـار وایـلـد

 

چـیـزی کـه زن هـا هـرگـز نـمـی تـوانـنـد مـا مـردهـا را از آن مـحـروم کـنـنـد، ایـن اسـت کـه مـا زودتـر

مـی مـیـریـم.                                                                                پـی. جـی. اورورک

 

بـایـد از دو نـوع زن پـرهـیـز کـرد:

آنـهـایـی کـه دوسـتـت دارنـد و آن هـایـی کـه دوسـتـت نـدارنـد.                 پـی یـر لـویـی

 

انـتـخـاب زن و هـنـدوانـه مـشـکـل اسـت.                                    ضـرب الـمـثـل فـرانـسـوی

 

مـردهـا هـرگـز چـیـزی را بـه یـاد نـمـی آورنـد و زن هـا هـم هـرگـز چـیـزی را فـرامـوش نـمـی کـنـنـد.  

                                                                                        آلـن و بـاربـارا پـیـز

 

کـسـی کـه زنـش را جـانـانـه بـزنـد، یـک صـد گـنـاهـش مـی ریـزد.    ضـرب الـمـثـل اسـتـونـی

 

آسـیـاب در جـهـت جـریـان آب مـی گـردد و زن بـر خـلاف آن.          ضـرب الـمـثـل فـنـلانـدی

 

زن هـیـچ وقـت نـمـی دانـد بـرای چـه دل داده اسـت، ولـی از آنـجـا کـه دل داده اسـت، دیـگـر نـمـی تـوانـد دل بـرکــنـد.                                                                                 رومـن رولان

 

مـرد مـوجـود بـدبـخـتـی اسـت؛ وقـتـی مـی مـیـرد هـمـه مـی گـویـنـد بـیـچـاره زنـش.    بـرنـارد شـاو

 

بـه چـنـگ آوردن مـردان سـاده اسـت امـا نـگـهـداری شـان مـشـکـل.           مـائـی وسـت

 

چـنـانـچـه نـتـوانـی حـمـاقـتـی بـیـابـی کـه عـشـق، تـو را بـه سـوی آن رانـده بـاشـد، پـس بـدان کـه هـرگـز عـشـق نـورزیـده ای.                                                                                شـکـسـپـیـر

 

وقـتـی زنـی بـا تـو حـرف مـی زنـد بـه حـرف هـایـی گـوش بـده کـه بـا چـشـمـانـش مـی گـویـد.   

                                                                                                         ویـکـتـور هـوگـو

 

ازدواج هـدیـه ای اسـت کـه مـرد بـه زن مـی دهـد و زن هـرگز او را بـه خـاطـر آن نـمـی بـخـشـد.   

                                                                                                         تـامـس سـاس

 

کـسـی کـه زنـش را مـی زنـد سـه روز تـعـطـیـلـی بـه او و سـه روز گـرسـنـگـی کـشـیـدن بـه خـودش مـی دهـد.                                                                                              ضـرب الـمـثـل سـوئـدی

 

تـفـاوت بـیـن یـک زن زیـبـا و یـک زن دلـربـا ایـن اسـت کـه زن زیـبـا تـوجـه مـرا جـلـب مـی کـنـد ولـی زن دل ربـا تـوجـه اش بـه مـن جـلـب مـی شـود.                                              جـان اریـکـسـون

 

هـزار مـرد مـی تـوانـنـد بـا هـم تـوافـق داشـتـه بـاشـنـد ولـی تـوافـق بـیـن دو زن مـحـال اسـت اگـر چـه خـواهـر بـاشـنـد.(مگـر ایـنـکـه خـودشـان بـخـواهـنـد)                           ضـرب الـمـثـل هـنـدی

 

مـردان احـمـق بـه زنـشـان مـی گـویـنـد:« سـاکـت بـاش، حـرف نـزن.» امـا عـاقـلان مـی گـویـنـد:« وقـتـی کـه دهـانـت بـسـتـه اسـت، خـوشـگـل تـر بـه نـظـر مـی رسـی.»              نـاشـنـاس

 

مـطـمـئـن تـریـن راه نـشـانـه گـیـری قـلـب یـک زن زانـو زدن و هـدف گـرفـتـن اسـت.    داگـلاس جـرالـد

 

پاورقی:

  • با احترام به تمام خانم های ایرانی.... این نوشته ها در مورد خانم های ایرانی مصداق ندارد.
  • از تمام دوستان عزیز تقاضا دارم که نوشته های بالا را به دید طنز در نظر بگیرند.

 

+ نوشته شده توسط سعید در 87/02/16 و ساعت 8:15 |

اینـا حــرفـهـای امـروز و دیـروزه، بــرپا

ایـران شـده اسـیـر یـه ویـروس مـرگـبــار

دیـگـه احــتیاجـی بــه حــرفـهای سـیاسـی نـداریم

دیـگـه بــه دشـمـنـای خـارجـی نـیـازی نـداریم

یه جـنـگ روانـیه حــالا داخـل ایـرانـه

هـمـه افـتـادیـم بــه جـون هـم، عاقـل و دیـوانـه

بــا تنـی خسته کوفته خـشکـیده می ریم

تـا بـا مـشـکلات زنـدگـی کـشـتی بـگیـریـم

نـگاه ما بـه هـمـدیگه شـده مـثـل قاتـل

تـوجـه نـمـی کـنــیـم دیـگـه بـه حــس بـاطـن

دیگه دور و ور ماهـا پـر حــزب بـاده

هـسـت بـاهات اگه داشـتـه بـاشـی اسـتـفـاده

چـه دخـتـرا کـه تـا می شـنـون اسـم تـاجـر

مـیـگـن ایـن بـهتـریـن کـس واسه ازداوجـه

عـشـق چـیه بـابـا، این حــرفها رو ولش

عشق و دیدی بـرسون سلام ما رو بـهش

چه پدرا که بـه زیر بـار هزینـه رفتن

بـچه ها فکر میکنـن پدرا وزیر نـفتن

هرکس اسم خـودشو بـغل کرده

اینـا پیشـرفت نـیست اینـا عـقـب گرده

دیگه طرز بـرخورد و رفتار و روابـط ما

داره کثیف تر میشه از هوای تهران

بـعضی میگن ایران یه قفسه بـاید

از اینـجا بـری تا بـکشی یه نـفس راحـت

میگن اینـا توی وجود ما رفته ارثـی

ولی این بـرمی گرده بـه پول نـفت و بـنـزین

که بـاعث در نـبـودن امنـیت مالی

تو سختی ها بـکنـیم پـشـت هـمـدیگـرو خـالی

ولی بـیا جـلـو خـودت رو بـساز می تونـی

چرا واسه پول هـمـدیـگر رو قـصـاص می کـنـیـم

هموطن مـن هـسـتـم به صعـود تـو راضـی

پـس بـیـا بـشـکـنـیـم ایـن خـطـوط مـوازی                                          "یاس"

 

+ نوشته شده توسط سعید در 87/01/27 و ساعت 20:35 |

سـلام دوسـتـان عـزیـز،

بـاز هـم تـوطـئـه بـر ضـد مـا، بـاز هـم دشـمـنـی بـا مـا، بـاز هـم .....

Google earth  در نـقـشـه جـدیـد خـود بـه جـای اسـتـفـاده از نـام خـلـیـج فـارس، از نـام خـلـیـج اعـراب بـرای نامگـذاری خـلـیـج فـارس اسـتـفـاده کـرده اسـت.

ایـرانـیـان نـیـز بـرای مـقـابـلـه بـا ایـن تـوطـئه یـک نـامه اعـتـراض آمـیـز درسـت کـرده انـد کـه در صـورت تـمـایـل مـی تـوانـیـد بـه آدرس زیـر رفـتـه و شـمـا نـیـز در امـضـای ایـن نـامـه شـریـک بـاشـیـد.

از شـمـا درخـواسـت مـی کـنـم کـه بـه دوسـتـان خـود نـیـز اطـلاع دهـیـد، قـبـلاً از تـمـام شـمـا دوسـتـان عـزیـز تـشـکـر مـی کـنـم.

 

بـرای رای دادن کـلـیـک کـنـیـد

 

پـاورقـی:

ایـن نـکـتـه قـابـل ذکـر اسـت کـه امـضـای ایـن نـامـه لـحـظـات کـوتـاهـی از وقـت شـمـا را می گـیـرد و تـنـهـا نـیـاز بـه نـوشـتـن نـام و آدرس الکـتـرونـیـکی و نـظـر شـمـا اسـت.

 

+ نوشته شده توسط سعید در 87/01/22 و ساعت 13:55 |