در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. پرسیدم: " چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد! "
خدا پاسخ داد:" کودکی شان. اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند. بنابراین نه در حال، زندگی می کنند و نه در آینده. اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند"
من دوباره پرسیدم:" به عنوان یک پدر، می خواهی کدامیک از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ "
او گفت:" بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، اما می توانند اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب دیگران ایجاد کنند اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشند. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند."
من با خضوع از خدا تشکر کردم و پرسیدم:" آیا چیز دیگری هست که دوست داریدبندگانتان بدانند؟ "خداوند لبخند زد و گفت:" فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه."