تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

غم نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی
سوالی که همیشه از خودم یا هر کس دیگه که سر هر کوی و برزن و کوچه و خیابون و پارک و الی آخر گیر می آرم، می پرسم: « چرا باید کتاب بخوانم؟ » اون هم با این زندگی شلوغ و این همه کاری که اگه شاغلی همیشه خدا کار رو زمین مونده داری و اگه دانشجویی باز هم همیشه خدا درس نخونده داری (و هر جفتش هم که هیچ وقت تمومی نداره) تازه من اصلاً از اوقات فراغت هم صحبت نمی کنم. به خاطر اینکه اگه آدم قرار باشه تو اوقات فراغتش هم کتاب بخونه که دیگه هیچ. پس تکالیف این همه فیلمی که هر ساله تو هالیوود و بالیوود ساخته میشه چیه؟ ( بخصوص بالیوود با اون همه ستون که اون وقت دیگه کسی نیست مثل فرفره دورشون بچرخه!) از فیلم هم که بگذری، می رسیم به تلویزیون و برنامه هاش. آخه مگه میشه این همه کارشناس و برنامه ریز و کارگردان و بازیگر بیکار بشینن توی خونه شون که چی؟ که تو می خوای کتاب بخونی؟ می خوام نخونی! بعدش هم که نوبت بزرگترین تفریح نه، سرگرمی هم نه، بزرگترین اختراع بشر می رسه: فوتبال، عشق من، عشق تو، عشق همه. آخه اگه قرار باشه کسی نره استادیوم یا پای همون جعبه جادویی نشینه و پخش زنده یا مرده فوتبال رو از کانال یک تا چند نبینه، مگه 11 نفر آدم گنده اینور زمین 11 نفر دیگه اونور زمین، بیکارن که دنبال یک توپ هی بدوند اینور و اونور زمین و همین طور تا 90 دقیقه.(تازه از داور با اون لباس زرد قناری و کارت های رنگارنگ و سوت قشنگش و نیمکت نشین ها و دست اندر کاران و در مجموع دیگر حماسه آفرینان این پدیده تاریخی هم فاکتور گرفتم). از نظر علمی و جامعه شناسی هم اگه برخی جوانان عزیز بعد از بازی هیجانات لطیف دوران جوانی و بلوغ را با چماق سر اتوبوس ها و پنجره هاش خالی نکنند، پس کجا این احساسات ملایم را از خودشان بروزبدن؟ دست آخر هم نوبت دوستامونه که باید ببینیمشون و باهاشون بریم جردن و فرشته .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/28 و ساعت 17:17 |

سلام به همه دوستان عزیز  که از وبلاگ بازدید می کنند، از همه شما درخواست دارم که نوشته زیر را به طور کامل بخوانید و نظر بدید.....مطلب خیلی زیبا و جالبی است و مطمئناً اگر بخوانید حتماً لذت خواهید برد....

ساعت بزرگ ایستگاه مرکزی 6 دقیقه به 6 را نشان می داد. ستوان بلند قد و جوان ارتش، صورت آفتاب سوخته اش را بالا گرفت و کمی چشم هایش را تنگ کرد تا بتواند وقت دقیق را از روی ساعت قدیمی ایستگاه بخواند. دلش مثل مرغی در سینه می تپید و ابداً نمی توانست احساسات خود را کنترل کند. 6 دقیقه دیگر، عزیزترین زن زندگی اش را می دید. زنی که 13 ماه تمام به او نامه نوشته بود، ولی هنوز او را ندیده بود.

به باجه اطلاعات نزدیک شد. می خواست به محض این که زن قدم در ایستگاه گذاشت، او را ببیند. در این فاصله، به یاد بدترین شب عملیات افتاد. بدترین شب جنگ، آن شب هواپیمایش در مه گم شد وهواپیماهای دشمن را در چند قدمی دید و مرگ را تا عمق استخوانش احساس کرد.

او در یکی از نامه هایش نزد آن زن چنین اعتراف کرده بود، " می ترسم!"

و زن پاسخ داده بود:« معلوم است که باید بترسی! حضرت داود هم با همه شجاعتش می ترسید و گرنه مزمور 23 را نمی سرود. دفعه دیگر که به خودت تردید کردی، دلم می خواهد صدای مرا بشنوی که می گویم: « آن گاه که از دره مرگ می گذرم، از هیچ چیز واهمه نخواهم داشت، زیرا تو با منی. »

ستوان جوان هرگز این حرف را فراموش نکرد و هرگاه ترس وجودش را تسخیر می کرد، به یاد صدای او می افتاد.

حالا قرار بود او را ببیند و صدای واقعی اش را بشنود. 3 دقیقه به 6 مانده بود. صورت ستوان جوان دائم برافروخته تر میشد. آدم ها مثل


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/26 و ساعت 16:53 |

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد. یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.

در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند. خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند.

  بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/21 و ساعت 14:25 |

به تو خیانت می کنند، تو مکن

تو را تکذیب می کنند، آرام باش

تو را می ستایند، فریب مخور

تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن

مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو

همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش

آنگاه تو از ما خواهی بود.

                                                            حضرت امام باقر (ع)

+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/21 و ساعت 14:21 |

در پی فروش سوالات تست کنکور اعم از واقعی یا تقلبی با قیمت های متفاوت، ما هم برای این که از قافله عقب نمانیم شروع کردیم به لو دادن سوالات کنکور، پس بخوانید و بهره اش را ببرید.

  1. نام فیلمی از حاتمی کیا، کارگردان معروف ایرانی:" آژانس .........."

1. شیشه ای         2. چوبی        3.آهنی        4. فولاد مبارک سپاهان

 

  1. فیلمی به بازیگری پرویز پرستویی به نام: مرد .............

1. بی شعور         2.عوضی      3.نفهم          4. احمق

 

  1. میزان اعتبار کارت سوخت یک ماشین دوگانه سوز که وانت پیکان است، بعضی وقت ها مسافرکشی هم می کند، پلاکش قرمز است و فرسوده می باشد و روزانه 80 لیتر بنزین مصرف می کند چه قدر است؟

1. 100 لیتر       2. 235 لیتر     3.  5 لیتر      4. هنوز دنبال کارت سوخت نرفته است.

 

  1. بازیگر نقش اول فیلم های اکشن در ایران در دهه هفتاد:

جمشید ............

1.آریا               2. بیوک            3. مزدا 808        4. رنو پی کی مدل 83

 

  1. جای زباله ها کجاست و در چه ساعتی باید بیرون گذاشته شود؟
  1. ساعت 12 شب و به صورت پرتاب کردن از پنجره طبقه چهارم طوری که همسایه ها نفهمند.
  2. صبح ساعت 7 وقتی که سر کار میروی و در جایی کمی آشغال میبینی.
  3. ساعت 10 شب و جلوی در همسایه
  4. اصلاً لازم نیست آشغال را بیرون بگذارید، بازیافت بهترین راه است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/17 و ساعت 18:18 |

 

چهارشنبه صبح بود، مرد به آرامی چشمهایش را باز کرد، دلش می خواست باز هم بخوابد، آخر دیشب تا دیروقت میهمان داشتند، به آرامی ساعت را نگاه کرد. از هفت گذشته بود و این یعنی از سرویس اداره جا ماندن!

تا لباس هایش را پوشید و آماده رفتن شد، حسابی دیرش شده بود، خانه اش مهرشهر کرج بود و محل کارش چهارراه لشکر، در اداره پست مرکزی.

یک ماشین جلوی پایش ایستاد، راننده اش جوانی خوش سیما و مودب بود. « آقا ببخشید من تهران می روم اگر مسیرت میخورد با هم برویم» مرد با خوشحالی قبول کرد، در راه پلیس راه جاده را بسته بود و ماشین ها را به علت تصادفی که شده بود هدایت می کرد.

مرد درد دلش برای جوان باز شد و شروع کرد به بدگفتن از پلیس ها، از این که بی خودی جاده را می بندند، همه ترافیک ها تقصیر پلیس است، همه اش رشوه می گیرند و دست آخر هم هیچ کاری نمی کنند؛

مرد جوان به حرف هایش گوش می کرد و لبخند می زد.

وقتی به تهران رسیدند محمود_ همان مرد جوان_ کارت عروسی اش را به مرد داد و او را برای هفته دیگر به شیرین ترین جشن زندگی اش دعوت کرد.

جمعه عصر وقتی با همسر و دخترش به طرف پارک می رفتند، مرد در جا میخکوب شد، آنچه را میدید باورش نمی شد، چشمهایش را مالید و با دقت نگاه کرد، همان جوان بود، همان که تا تهران با هم بودند، اما خودش نبود، عکس جوان روی حجله بود، با همان لبخند زیبا؛ زیر آن نوشته شده بود: « شهید سروان محمود روحانی» که در درگیری با اشرار به شهادت رسید، چشم های مرد پر از اشک شد و دیگر هیچ نمی شنید و نمی دید جز کارت عروسی محمود!

 

 

عزت مرد در بی نیازی او از مردم است.                 حضرت امام حسین (ع)

 

اگر بخواهی از برادری ببری، راهی برای برگشتن باز بگذار، شاید لازم شود.     حضرت علی (ع)

+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/14 و ساعت 15:17 |

آرزوهای شعاری

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه ای کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشم هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم،

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/14 و ساعت 15:2 |

خوردن برای زیستن است، نه زیستن برای خوردن

Eat to live, but do not live to eat.

 

                   OOO    

 

نادان سوالاتی را می پرسد که عاقلان هم نمی توانند جواب بدهند.

( یک دیوانه سنگی را به ته چاه می اندازد و چهل عاقل هم نمی توانند آن را در بیاورند)

Fools ask questions that wise men can’t answer.

 

   OOO                       

 

از آدم خسیس هر چه که می توانی بگیر.

( از خرس یه مو کندن، غنیمت است)

From a bad paymaster get what you can.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/08/12 و ساعت 14:53 |