تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دل نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی

حسرت و اندوه من در کلام نمی گنجد. نمی دانم چگونه برایتان بنویسم که چقدر زجر کشیده ام. چقدر احساس دلتنگی دارم. خیلی سال است که احساس زنده بودن نمی کنم. کم کم داشت از راه می رسید. سال نو را می گویم. تقریباً نیمه های اسفند 22 سال پیش بود. روزی سرد به سردی تمام سالهایی که بر من گذشت. آسمان مه گرفته و تنها سایه محوی از تردد آدم ها از پشت شیشه های خیس مه زده ماشین ها به نظر می آمد.

شرایط خوبی برای خرید شب عید نبود. اما چون به بچه ها قول داده بودم با پوشاندن لباس های گرم بر تنشان به راه افتادیم. در 23 سالگی مادر دو دختر 4 و 2 ساله بودم. باران به تندی می بارید. ساعت 3 بعد از ظهر در ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم. تا رسیدن اتوبوس بعدی باید کمی معطل می شدیم. بچه ها ازشدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند.

در این ایستگاه شلوغ دست بلیت فروش مرتب از باجه بیرون می آمد و به مردم بلیت می فروخت. سقف ایستگاه پناهگاه تعداد زیادی از مسافران بود. نیمکت چوبی رنگ و رورفته داخل ایستگاه به زحمت سنگینی آدم ها را تحمل می کرد.

بالاخره اتوبوس رسید و مسافران زیادی با ازدحام سوار شدند. من و دو فرزندم سارا و ثمین هم جایی برای خودمان پیدا کردیم. خانه تکانی آن چند روز رمقی برایم نگذاشته بود. اما به خاطر شادی بچه ها من هم خوشحال بودم. ثمین دختر کوچکترم، از سرما به من چسبیده بود. سرانجام اتوبوس به راه افتاد. بوی نای لباس های باران خورده و معجونی از بوی عطر و کرم مسافران فضا را بسیار سنگین کرده بود.

شیشه مه گرفته اتوبوس را با دستمال تمیز کرده و با نگاهم مردم را در خیابان دنبال می کردم. اتوبوس همچنان می رفت و هرازگاهی در ایستگاهی توقف می کرد. در این فاصله مسافران زیادی جابه جا می شدند. خواب عمیقی سراسر وجودم را فراگرفته بود. گیج خواب شده بودم و از صداهای اطراف چیزی نمی شنیدم.

چشم هایم بسته شد و به خوابی عمیق فرورفتم. آنقدر عمیق که حساب ثانیه ها و دقیقه ها از دستم خارج شد. وقتی به خودم آمدم که راننده با صدای بلند فریاد زد: آخر خط است. در چشم به هم زدنی سارا را دیدم که در بغل زن سالخورده ای کنارم به خواب رفته بود. اما از ثمین خبری نبود. مسافران تقریباً پیاده شده بودند و اتوبوس خلوت بود. پاهایم روی صندلی قفل شده بود. هیچ کس خبری از ثمین نداشت. بچه را از آغوش آن زن گرفتم. او گفت که چون ایستادن برایش مشکل بوده دختر کوچولو را بغل گرفته و به جای او روی صندلی نشسته. اما از ثمین خبری نبود. مقصد و مبدا را فراموش کرده بودم . فقط فریاد می زدم. برای لحظه ای همه آنهایی که در آن حوالی بودند سرشان را به طرفم برگرداندند. هر کدام چیزی می گفتند. اما هیچ کس دختر کوچولویم را ندیده بود. با نگاهی سردرگم و وحشت زده در عرض پیاده رو می دویدم و فریاد می کشیدم. سال نو نزدیک بود. به همین خاطر جمعیت زیادی دورم حلقه زده بودند. با اطلاع مردم ماموران کلانتری در محل حاضر شده و صورتجلسه ای را تنظیم کردند اما انگار هیچ کس به فکر طفل معصوم من نبود.

به کمک مردم با شوهرم عباس تماس گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم. یک ساعت بعد من و عباس و سارا کنار پیاده رو نشسته بودیم و غریبانه می گریستیم. جای خالی ثمین دیوانه ام کرده بود. چرا که من عامل این همه بدبختی بودم.

در روزهای بعد مشخصات کامل و جامعی از وضعیت ثمین در اختیار پلیس قرار دادیم اما ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/09/30 و ساعت 11:49 |

تو را به جاي همه كساني كه نشناخته ام، دوست مي دارم 


 به خاطر عطر نان گرم

براي برفي كه آب مي شود، دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن، دوست مي دارم
تو را به جاي تمام كساني كه دوست نداشته ام، دوست مي دارم

 
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست مي دارم


براي اشكي كه خشك شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي كه محو شد و هيچگاه نشكفت، دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها، دوست مي دارم


براي پشت كردن به آرزوهاي محال
به خاطر نابودي توهم و خيال، دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن، دوست مي دارم


تو را به خاطر دود لاله هاي وحشي
به خاطر زرين آفتاب گردان
براي بنفشي بنفشه ها دوست مي دارم


تو را به خاطر دوست داشتن، دوست مي دارم
تو را به جاي تمام كساني كه دوست نمي دارم، دوست مي دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/09/23 و ساعت 22:17 |

دوستان عزیز سلام، از این به بعد کمی مطالب جالب و خواندنی از پائولو کوئلیو می نویسم و توی وبلاگ می زارم و امیدوارم که لذت ببرید...

 

                                            1  

به مارمولک فکر کن.

او تمام عمرش را روی زمین می گذراند، به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است آزرده خاطر است.

فکر می کند:« من منفورترین مخلوق عالم هستم؛ زشت، چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین.»

روزی مادر طبیعت از مارمولک می خواهد که پیله ای بتند. مارمولک وحشت زده می شود. او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است. خیال می کند که با این کار، مقبره اش را می سازد، و خود را برای مردن آماده می کند.

با وجود همهُ ناخرسندی اش از زندگی، به خداوند گله می کند:« خدایا، حالا که به این زندگی عادت کرده ام، میخواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری.»

با نومیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار سرانجام کار می ماند.

بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا مبدل شده است.

می تواند به آسمان پَر بکشد و همگان او را تحسین می کنند.

مارمولک از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود.

 

 

2

مریدی نزد مرشدش آمد و گفت:« سال هاست که در جستجوی نور هستم. گمان می کنم که به رسیدن به آن نزدیکم. میخواهم بدانم که گام بعدی چیست؟»

پیر گفت:« چگونه زندگیت را می گذرانی؟»

مرید گفت:« هنوز کاری نیاموخته ام. پدر و مادرم کمکم می کنند. فکر می کنم این موضوع زیاد مهمی نباشد.»

مرشد گفت:« گام بعدی این است که نیم دقیقه چشم به خورشید بدوزی.»

مرید اطاعت کرد. بعد از نیم دقیقه، پیر از شاگردش خواست که منظرهُ اطرافش را توصیف کند.

شاگرد گفت:« چیزی نمی بینم. خورشید بیناییم را متأثر کرده است.»

مراد گفت:« کسی که فقط به دنبال نور است و از وظایفش شانه خالی می کند، هرگز نور را نخواهد یافت. کسی که همواره به خورشید می نگرد، نابینایی در انتظارش خواهد بود.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/09/15 و ساعت 22:3 |

 اي كه مي پرسي نشان عشق چيست عشق چيزي جز ظهور مهر نيست..... عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده ..... يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني .........
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/09/07 و ساعت 18:26 |
میلاد مبارک و مسعود امام رضا (ع) ثامن ائمه را بر تمامی مردم ایران و شیعیان جهان تبریک عرض میکنم....
+ نوشته شده توسط سعید در 86/09/01 و ساعت 12:26 |

سلام به همه دوستان عزیز این شعر زیبا رو تقدیم به همه عاشق ها می کنم...

 

اسکله ناز چشات          حریم امن قایقم

تو ساعت یه ربع به عشق        عقربه دقایقم

گرمی دستای تو رو         به صد تا دنیا نمی دم

هر وقت که یارم تو بودی    بی کسی رو نفهمیدی

تو بند دل، سلول عشق          حبس نگاتو میکشم

ولی بازم رو میله هاش       عکس چشاتو میکشم

آی قصه بی سرو ته                شعر بدون قافیه

برای مرگ این صدا                نبودن تو کافیه

 

ترانه ای جدید و زیبا از محسن یگانه

 

+ نوشته شده توسط سعید در 86/09/01 و ساعت 11:42 |