حسرت و اندوه من در کلام نمی گنجد. نمی دانم چگونه برایتان بنویسم که چقدر زجر کشیده ام. چقدر احساس دلتنگی دارم. خیلی سال است که احساس زنده بودن نمی کنم. کم کم داشت از راه می رسید. سال نو را می گویم. تقریباً نیمه های اسفند 22 سال پیش بود. روزی سرد به سردی تمام سالهایی که بر من گذشت. آسمان مه گرفته و تنها سایه محوی از تردد آدم ها از پشت شیشه های خیس مه زده ماشین ها به نظر می آمد.
شرایط خوبی برای خرید شب عید نبود. اما چون به بچه ها قول داده بودم با پوشاندن لباس های گرم بر تنشان به راه افتادیم. در 23 سالگی مادر دو دختر 4 و 2 ساله بودم. باران به تندی می بارید. ساعت 3 بعد از ظهر در ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم. تا رسیدن اتوبوس بعدی باید کمی معطل می شدیم. بچه ها ازشدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند.
در این ایستگاه شلوغ دست بلیت فروش مرتب از باجه بیرون می آمد و به مردم بلیت می فروخت. سقف ایستگاه پناهگاه تعداد زیادی از مسافران بود. نیمکت چوبی رنگ و رورفته داخل ایستگاه به زحمت سنگینی آدم ها را تحمل می کرد.
بالاخره اتوبوس رسید و مسافران زیادی با ازدحام سوار شدند. من و دو فرزندم سارا و ثمین هم جایی برای خودمان پیدا کردیم. خانه تکانی آن چند روز رمقی برایم نگذاشته بود. اما به خاطر شادی بچه ها من هم خوشحال بودم. ثمین دختر کوچکترم، از سرما به من چسبیده بود. سرانجام اتوبوس به راه افتاد. بوی نای لباس های باران خورده و معجونی از بوی عطر و کرم مسافران فضا را بسیار سنگین کرده بود.
شیشه مه گرفته اتوبوس را با دستمال تمیز کرده و با نگاهم مردم را در خیابان دنبال می کردم. اتوبوس همچنان می رفت و هرازگاهی در ایستگاهی توقف می کرد. در این فاصله مسافران زیادی جابه جا می شدند. خواب عمیقی سراسر وجودم را فراگرفته بود. گیج خواب شده بودم و از صداهای اطراف چیزی نمی شنیدم.
چشم هایم بسته شد و به خوابی عمیق فرورفتم. آنقدر عمیق که حساب ثانیه ها و دقیقه ها از دستم خارج شد. وقتی به خودم آمدم که راننده با صدای بلند فریاد زد: آخر خط است. در چشم به هم زدنی سارا را دیدم که در بغل زن سالخورده ای کنارم به خواب رفته بود. اما از ثمین خبری نبود. مسافران تقریباً پیاده شده بودند و اتوبوس خلوت بود. پاهایم روی صندلی قفل شده بود. هیچ کس خبری از ثمین نداشت. بچه را از آغوش آن زن گرفتم. او گفت که چون ایستادن برایش مشکل بوده دختر کوچولو را بغل گرفته و به جای او روی صندلی نشسته. اما از ثمین خبری نبود. مقصد و مبدا را فراموش کرده بودم . فقط فریاد می زدم. برای لحظه ای همه آنهایی که در آن حوالی بودند سرشان را به طرفم برگرداندند. هر کدام چیزی می گفتند. اما هیچ کس دختر کوچولویم را ندیده بود. با نگاهی سردرگم و وحشت زده در عرض پیاده رو می دویدم و فریاد می کشیدم. سال نو نزدیک بود. به همین خاطر جمعیت زیادی دورم حلقه زده بودند. با اطلاع مردم ماموران کلانتری در محل حاضر شده و صورتجلسه ای را تنظیم کردند اما انگار هیچ کس به فکر طفل معصوم من نبود.
به کمک مردم با شوهرم عباس تماس گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم. یک ساعت بعد من و عباس و سارا کنار پیاده رو نشسته بودیم و غریبانه می گریستیم. جای خالی ثمین دیوانه ام کرده بود. چرا که من عامل این همه بدبختی بودم.
ادامه مطلب

