تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دل نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی

سلام به همه دوستان خوبم، این دفعه سه شعر زیبا از اشعار سهراب سپهری رو انتخاب كردم كه امیدوارم بخونید و ازش لذت ببرید.

البته قبل از من دوست خوبم توی وبلاگش این كار رو كرده بود، كه من هم فرصت رو غنیمت شمردم و كارش رو تكمیل كردم.                                                   فريادي در سكوت

 

مرغ معما                                     

دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته كو به رنگ معماست.                                           

نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی:

چون من در این دیار، تنها، تنهاست.

 

                                                                             

گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست،

مانده بر این پرده لیك صورت خاموش.

روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،

بام و در این سرای می رود از هوش.

 

 

راه فروبسته گرچه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیكر او لیك سایه -- روشن دریاست.

 

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده: موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پرده دیوار و سایه: پرده خوابی.

 

 

خیره نگاهش به طرح های خیالی

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست

دارد خاموشی اش چو با من پیوند،

چشم نهانش به راه صحبت كس نیست

 

 

ره به درون می برد حكایت این مرغ

آنچه نیاید به دل، خیال فریب است

دارد با شهرهای گمشده پیوند

مرغ معّما در این دیار غریب است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/11/29 و ساعت 22:9 |

من از تو دل نمی برم                                  اگر چه از تو دلخورم

اگر چه گفته ای تو را                                 به خاطرات بسپرم                  

هنوز هم خیال كن                                      كنار كن تو نشسته ام

منی كه در جوانی ام                                   به خاطرت شكسته ام

تو در سراب آینه                                       شبانه خنده می كنی

من شكست داده را                                     خودت برنده می كنی

نیامدی و سالها                                         نظر به جاده دوختم

بیا ببین كه بی تو من                                  چه عاشقانه سوختم

رفیق روزهای خوب                                   رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من                                    همیشه در هنوز ها

صدا بزن مرا شبی                                     به غربتی كه ساختی

به لحظه ای كه عشق را                             بدون من شناختی

 

 

+ نوشته شده توسط سعید در 86/11/22 و ساعت 15:36 |

سكوت سنگین شب را می شكنم

چرا كه صبح با لبخند از راه می رسد

.... و شقایق بیدار خواهد شد

سیب ها در عطش چیدن،

دست های خواهش مرا به سوی خویش می خوانند

و من با سبدی تهی از معرفت در باغ آشنایی سیب خواهم چید.

سیب سرخ خورشید

آری سكوت سنگین شب را می شكنم.

چرا كه « نور در كاسه مس چه نوازش ها می ریزد»

در باغچه ی روحم جشنی بر پاست

و ریحانه های سبز و بنفش با آهنگ باد كودكانه می رقصند.

 

 

 

  • قبل از اینكه بالا رفتن از نردبان موفقیت را آغاز كنید اطمینان حاصل كنید كه آن را به جای محكمی تكیه داده اید.

 

  • من به چشمان بی قرارت قول می دهم و به نفس استوارت قسم می خورم كه ریشه های ما به آب و شاخه هایمان به آفتاب خواهد رسید.

 

  • ارزش عشق به شور و هیجان آن نیست به طول عمر آن است.

 

  • غم عالم فراوان است و من یك غنچه دل دارم

                                           چه سان در شیشه ی ساعت كنم ریگ بیابان را

 

  • به جای اینكه به تاریكی لعنت بفرستید یك شمع روشن كنید.

 

+ نوشته شده توسط سعید در 86/11/19 و ساعت 11:49 |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می كردند، در بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا كردند و كار به مشاجره كشید. یكی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی كه سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آن كه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.»

آن دو كنار یكدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یك آبادی رسیدند، تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصی كه سیلی خورده بود لغزید و در بركه آب افتاد. چون شنا كردن بلد نبود نزدیك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را از مرگ نجات داد.

مدتی بعد از جایش بلند شد و روی صخره ای سنگی این جمله را حك كرد:« امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.» دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنكه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی، ولی حالا این جمله را روی صخره حك می كنی؟‌ دیگری لبخند زد و گفت: وقتی كسی ما را آزرد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاك كنند، ولی وقتی كسی محبتی در حق ما می كند، باید آن را روی سنگ حك كنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

+ نوشته شده توسط سعید در 86/11/17 و ساعت 8:55 |

سلام به همه دوستان عزيز، پس از يه مدت طولاني يه پست خيلي قشنگ و جديد دارم كه اميدوارم همه اون رو بخونيد و نظرتون رو بگيد.

 

بر اساس یك ماجرای واقعی

حلقه های زنجیر باران، آسمان را به زمین وصل می كرد. پای « یحیی» تا ساق در گل پیاده رو فرو می رفت. امواج قهوه ای جوی آب با شتاب در خیابان روان بود.

صدای بلند بوق یك پیكان قدیمی به پسرك هشدار داد مراقب باشد و جلوی پایش را ببیند. از دم صبح تا آن موقع راننده های چند ماشین با غرولند سرش فریاد كشیده بودند كه وقت رد شدن از خیابان چشم هایش را باز كند. دست زمین با تمام قدرت پاهایش را به عمیق ترین نقطه ها می كشاند. با تمام توان چكمه های پلاستیكی گل آلودش را بلند می كرد و قدم از قدم بر می داشت. اگر دستش به دهانش می رسید می توانست لااقل برای خود كلاهی بخرد اما...

در دسته پرپشت موهای مشكی یحیی چند تا ضخیم سفید به چشم می خورد. اما غصه های صورتش نشان نمی داد كه فقط بیست و یك سال دارد. به محض پایان درسش به دانشگاه رفت. عشق اول و آخرش فیزیك بود. بچه های كلاس همیشه پشت سرش  « پچ پچ‌» می كردند و یحیی را با لباس های نو در نظر می گرفتند. می گفتند راستی اگر یحیی لباس نو تن كند بی نظیر می شود.

دردناك ترین لحظه های زندگی را تجربه می كرد. همه زندگی اش در خانه كوچكی در دور دست ها خلاصه می شد. خانه كه نمی شد گفت، زیرزمینی بدون در و پنجره با پله های خیلی زیاد. فكر مادری روی صندلی چرخ دار، خواهری دم بخت، دستی خالی و عشق مهندس شدن یك لحظه هم رهایش نمی كرد. پدر یحیی سال ها پیش، درست بعد از فلج شدن مادرش « عذرا» خانم تركشان كرد.

رفت و نگاهی هم به پشت سرش نكرد. همسایه ها خیلی دلشان می خواست در كارشان سرك بكشند. این طوری شد كه عذرا خانم به بچه هایش_ یحیی و یاسمن_ گفت صندلی چرخ دارش را بردارند و از خانه اجاره ای شان در جنوب تهران به یكی از شهرك های فقیرنشین بروند. عذرا خانم در یك تصادف هر دو پایش را از دست داد.

شوهرش همیشه بد اخلاقی می كرد. با همه نداری اش ساخته بود. با سوزن زدن و خیاطی برای این و آن بچه ها را به دندان می كشید.

با این كه نداری از سر و رویشان می ریخت اما همه با دیدنشان انگشت به دهان می ماندند. كفش و لباس شان رنگ و رو نداشت اما چشم هایشان پر از رنگ و حرف های ناگفته بود. چند بار یحیی تا دانشگاه یاسمن دنبالش رفته بود.

راز زیبایی خواهر و برادر فقیر برای همه بچه ها بحث برانگیز بود. اما این سوال ها در ذهن مجید؛ یكی از بچه های درسخوان دانشگاه حالت جدی تری داشت. پسرك دل به چشمان نجیب دخترك سپرد. یاسمن مدام خود را با درس و كتاب مشغول می كرد. در دانشگاه به جز « پریناز» دوست دیگری نداشت. پریناز هم وقتی فهمید مجید عاشق یاسمن شده از دوستش كناره گرفت. چرا كه فكر می كرد خیلی سرتر از بقیه است. بنابراین مجید باید او را انتخاب می كرد، آن موقع هنوز با پدرشان زندگی می كردند. یاسمن مثل بقیه بچه ها تلفن همراه نداشت. یك روز خبر داده بودند كلاسشان تشكیل نمی شود. پریناز با این كه می دانست اما چیزی به دوستش نگفت.

اتفاقاً همان روز هم مجید، یاسمن را در دانشگاه دید و گفت كه چقدر دوستش دارد. دختر جوان در پوست خود نمی گنجید.او هم دلش می خواست مجید را داشته باشد اما این موضوع را به روی خود نمی آورد. آن روز هم بدون اینكه جواب درست و حسابی بدهد به خانه رفت. همان روز پدرش به خاطر موضوعی پیش پاافتاده به جانش افتاد.

تمام تن دختر جوان را زیر ضربه های كمربند كبود كرد. مرد، بیمار روانی بود و نمی خواست مداوا شود. آن روز عذرا خانم به تولیدی _محل كارش_ رفته و یحیی هم دانشگاه بود. یاسمن از تلفن سكه ای سر كوچه به مادر زنگ زد و گفت دیگر به آن خانه بر نمی گردد. این طوری بود كه عذرا خانم با عجله به خیابان دوید. می خواست زودتر خود را به خانه برساند. از خلق و خوی وحشیانه شوهرش خبر داشت. فكر می كرد همه مردها همان طوری اند و نمی شود برای بداخلاقی هایش كاری كرد. هیچ وقت هم دلش نمی خواست از او جدا شود. بچه ها از رفتارهای تند پدر زجر می كشیدند و به خاطر مادر حرفی نمی زدند. جان عذرا خانم به جان دختر و پسرش وصل بود. هق هق گریه های یاسمن از پشت تلفن چنان ذهنش را به هم ریخت كه در خیابانی خلوت تصادف كرد. ماشینی به عذرا خانم زد و فرار كرد.

 

*******

 

باران لحظه به لحظه شدت می گرفت. یحیی دلش نمی خواست حادثه روزهای رفته را به یاد بیاورد اما نمی شد....

بعد از رفتن پدر و از پا افتادن مادر، یاسمن پژمرد. هر روز دیوانه وار كنج اتاق زیرزمین به نقطه ای نامعلوم خیره می شد. آن قدر حالش خراب بود كه دانشگاه هم نمی رفت. یحیی و عذرا خانم از خدا می خواستند دوباره روی لب های یاسمن لبخند ببینند. مجید به هر دری زد تا بالاخره نشانی از یاسمن گرفت. دخترك خود را مقصر تمام لحظه های درد آور زندگی مادر و برادرش می دانست. اما وقتی عشق آمد غصه هایش تخفیف پیدا كرد. در اما یكی دوتا نبود.

مجید می خواست با خانواده برای خواستگاری اش برود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 86/11/15 و ساعت 12:9 |