امروز شنبه است :
قبل از طلوع آفتاب وضـوی عـشـق گرفتم و سجاده ی ترمه ام را پهن خاک کویت کردم ، دستها سائیدم و سکوتم را بر دیوارها خراشیدم. آمدنت را از خدایمان خواستم امّا زودتر از همیشه صبح شد ...!
امروز یکشنبه است:
هنگامه صبح را بـه نـامـت قـسـم دادم که دیرتر سایه شود . گوش تیز کردم تا شاید اقاقی اتاقم گریه کند و نغمه ی چکاوک را از صمیم دل بشنود ، امّا زود ظهر شد !
امروز دوشنبه است:
بعد از نماز ظهرم جـرعـه ای دعـا نوشیدم ، دل را تیمّمی دادم و ایستادم .
یا مهدی الله اکبر ....
قنوتها بر دل آسمان زمزمه کردم و فرشتگان را واسطه ی من و خدایمان قرار دادم تا شاید عیدمان آخر هفته فرا رسد ، سر از سجّاده برداشتم ، تسبیح را در مشتم گره خورده یافتم و به حرم (ضریح ) واسطه هایش دخـیـل بزرگی بستم.
امروز سه شنبه است:
دو گلدان شمعدانی جلوی در گذاشتم ، رد پـای تـو را با گلاب شستم ؛ تا زمین صدای قدم هایت را تصور کرد ، خود را تنگ در آغوش خاک دید و همه گلها را بوئید . لبه در نشستم و به نوک آسمان خیره شدیم و با هم شمردیم که تا جمعه فاصله ای نداریم .....
امروز چهارشنبه است:
هزار ماهی گلی به حوضمان دعوت کردیم از همان تکّه نان های که تـبـرکـش کـرده بـودی ،برایشان غذا ساختم . ساعت ها در آن آب راکد شناور بودند ، تا بـوی دسـتـان تـو را فمیدند ، حوضم را موج کردند . اشتیاقشان روحم را مسکنی بود ، لب حوض نشستم و تا شب به آنها غذا دادم .
امروز پنج شنبه است:
قبل از غروب برایت سه حمد فرستادم ، غروب برایت سه حمد فرستادم ،رو به عرش کردم و از ته دل خـدا را صـدا زدم ، چیزی از سکوتم نگذشته بود که طبقات ابرها در هم غریدند و سرخ شدند ، فرشتگانش را به زمین هبوط داد تا درد و دل های مرا بنویسد. پشت به پشت ، صف به صف نشستند ، از اشک من جوهر گرفتند و چریک چریک با قلم هایشان به روی رقعه ها حک کردند که :« این بنده ی خاکی تو مـهـدی را می خواهد دعایش را قبول کن ای خدا ! » بغض شش روزه در گلو طاقت نیاورد . سرباز کرد ، چشم را سیلابی شد.دل راکرانه ای ......از ناله های من یک به یک پر زدند و در نور ستارگان پنهان شدند . ماهی هایم آمدند و گردم پروانه شدند ، شمعدانی ها همه گل دادند .......بلاخره ساعات باقی مانده را چله گرفتیم شمردیم ، چهل ، سی و نه ، سی و هشت.... جسم را طاقتی نبود تا این که گرگ و میش صبح از حال رفتم ، ملائکه آمدند و با نامت جسم خسته ام را غسل دادند ، روحم در خلاء شیدایی می کرد ، از آن بالا تا نامت را شنید به کنج دل پرواز کرد ، تپیدم و دوباره جان گرفتم . تا صبح جمعه چیزی نمانده بود دوباره پشت به پشت ، صف به صف نشستیم و بـرای آمـدنـت دعا کردیم ، همه بودیم و خدا با ما بود !
امروز جمعه است:
بعد از نماز صبح سجاده هایمان را جمع کردیم، اسپندها به آتش کشیدیم چادرها گل باران کردیم. برای دیدنت لحظه ها را قـاب خـیـال کردیم. خیابان همان خیابان همیشگی بود و نگاه ما همان نگاه های منتظر! چیزی که غبار دلمان شد نیامدن تو بود،مهدی جان این جمعه هم سری به ما نزدی !
