تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

غم نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی

به چه قیمتی گذشتی

از شبای خیس مهتاب

چی گذاشتیم از من و تو

به جز آرزوی بر آب

به چه قیمتی غرورو، سر راهمون کشیدی

چرا لحظه های باهم بودنامونو ندیدی

خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود

هر دوتامون کم گذاشتیم، که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده، من و تو لحظه رو کشتیم

حکم اعدام دلامون، با غرورمون نوشتیم:

اگه دوسم نداری به روم نیار

یه چیزی از غرورم واسم بزار

نزار تو فکر تنهایی گم بشم

نزار حرف و حدیث مردم بشم

دلمو اینقده نشکن، آخه این دل عاشقت بود

له نکن این قلب خونو، آخه روزی لایقت بود

دلمو اینقدر نسوزون، مگه چی مونده از این

رفتی و با بی وفاییت، زدی مهر نقص باطل

تو که دوست نداشتی باشی، چرا آتیشم کشیدی؟

اون که تو خودخواهیات مرد، دل من بود تو ندیدی

از تو خونه وجودم، به چه آسونی پریدی

ریختن بارون این مردو ندیدی، نشنیدی، ندیدی، نشنیدی

 

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/21 و ساعت 20:2 |

السلام علیک یا فاطمه الزهرا علیهاالسلام

 

زهرا، زهرا است؛ چرا که نجابتی است غریب، نامش سروش

عالم وحی است و سرود ثنای فرشتگان سحر، تندیس جاودانی حسن است و

شاهکار خداوند، آیه ای است و آینه ای که شاهراه های نور از آغوشش می گذرد.

 

زهرا تکلمی است روشن به بازگویی صحیفه حیدر، زهرا است که سکوتش گوش

صد فریاد را می دراند و در سیاهترین لحظه های خاموشی که جای شفایق را گل

خرزهره می گیرد، زایش تردید را با تبر یقین عقیم می کند.

 

زهرا نسیمی است تسکین دهنده التهاب دل گداخته علی، نسیمی که از اوست

امواج دریا، زهراست که خداوند نامش را به مسند قداست نشاند و کوثرش نامید و

زمین_سجاده گسترده نیایش او_ در شبی که عبور را از کوچه های مدینه دزدیده

بودند و سکون در همه چیز فریاد می کشید، چون هاله ای از نور، چنان مخفی اش کرد

که دشمن ابتر، از شرم در حجم کوچک خود آب شد.

 

بانوی رجا!

بی جهت نیست که نامت با ناگهان گریه رقم خورده و یادت، باران

اشک را در چشمان مضطرب می رویاند. تو حد عظیم درد حیدر را جزر

بودی و نامت تکیه گاه تنهایی علی علیه السلام بود.

 

تو نخستین میعاد اشک و نماز را با عبور غریبانه ات در جاده حادثه،

بال در بال ملائک، به تصویر کشیدی که سوختن باختن نیست،

توانستن است.

 

تو عشق مخفی را به رخ فرشتگان کشیدی و بعد از تو،

فرزندانت وارثان عشق پاک

و شهادت تواند که قیام کاخ

یزید، بازتاب آموخته های

زینب است؛ از بیت الاحزان و

مسجد مدینه تا دشت کربلا

و شام.

 

امروز بر شاخسار دعا، دامن عرش را

گرفته ام، به استجابت

نیایش، که یا رب!

به آبروی زخم و کبودی، اجابتم کن

که من در پیچ و خم این

کوچه های پر از عطر یاس

هستی خود را گم کرده ام

بی هیچ نشانه ای از گمشده خویش.

 

بارالها!

ثانیه هایم را به رنگ ایمان کن

و در هر لحظه ام حضور مبارکش را جاری

گردان.

 

 

(برداشتی از خاطره یک مادر شهید):

در این اضطراب بود که چگونه با مادر خداحافظی کند و او را تنها بگذارد و برود. می دانست شاید برگشتی در کار نباشد و این، اولین و آخرین خداحافظی او باشد. به مادر نگاه کرد که سینی آب و قرآن در دست داشت و به تماشای او ایستاده بود. سعی کرد آخرین جمله های مادر را حدس بزند؛ « مواظب خودت باش پسرم» ، « ایشالا جنگ زود تموم شه برگردی خونه»،« زود به زود زنگ بزن»،« هر وقت شد مرخصی بگیر یه چند روزی بیا اینجا».... از زیر قرآن که رد شد، برگشت سمت مادر و خداحافظی کرد، مادر گفت: خداحافظ، سلام من رو به حضرت زهرا برسون.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/15 و ساعت 11:42 |

تازه ترین زخم دلم، قصه رفتن تواه

 

این روزا هر جا که میرم، حرف شکستن تواه

 

مثل یه آیینه سوت و کور، شکستی و رها شدم

 

تبر شدم، شکستمت، اگر چه بی خدا شدم

 

حیف روزای رفته که به خاطرش خطر کنم

 

حیف روزای مونده که قراره بی تو سر کنم

 

خدا کنه تموم بشه، قصه تلخ رفتنت

 

بیای و از یادم بره، روزایی که شکستمت

 

تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت

 

ولی به عشقمون قسم که تا خدا می بردمت

 

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/09 و ساعت 10:40 |

-          " حبیب، حبیب، قاسم...."

-          " حبیب، حبیب، قاسم...."

-          " قاسم جان به گوشم، بگو...."

-          " کجایی آقا حبیب، مرد مومن تو که ما رو نصفه جون کردی! گفتم حتماً رفتی پیش عراقیا تا یکی دو سه چهار پنج شیش سال یا شاید هم بیشتر اسیرشون باشی!"

-          " نه قاسم جان، خواب بودم! عراقی کیلویی چند؟ ما تا شما رو داریم غمی نداریم. ما اسیر شماییم..."

-          " میگم آقا حبیب، بد فکری هم نیست ها! تو چند سالی برو اونجا اسیر باش تا جون عراقی ها رو به لبشون برسونی! کم اینجا خون ما رو کردی تو شیشه؟!"

-          "مگه بده؟ خونت رو کردم تو شیشه تا اگر یه روز دوباره به خون احتیاج داشتی، از خون خودت بهت تزریق کنند. نه اینکه اینقدر اخلاقت خوبه که همه حاضرند بیایند بهت خون بدهند؟!"

-          " خوبه والا، من نمی دونم اون روزی که اومدی خواستگاری آبجی زهرام این زبونت را کجا قایم کرده بودی؟! ببین تو رو خدا! همه داماد دارند ما هم داماد داریم. خدا شانس بده."

-          " حیف که نمی تونم بیام پیشت، وگرنه نشونت می دادم یه من ماست جقدر کره داره."

-          " نه حالا من می تونم بیام پیشت؟!"

-          " می گم قاسم جان، برادر خانم محترم بنده، می شه یه خواهشی بکنم؟"

-          " بفرمایید..."

-          " این دنیا که دست از سر ما برنداشتی، حداقل اون دنیا، توی بهشت بی خیال ما شو!"

-          " امری باشه؟؟! خوب خودت رو مفتی مفتی قاطی ما بهشتی ها کردی ها!... حالا ببینم چی میشه. ولی قول نمی دم. یعنی می دونی چیه؟ آرزوی اینکه یه بار دیگه باهات یه کشتی جانانه بگیرم به دلم مونده، دوست دارم مثل بچگی ها یه کتک مفصل بهت بزنم!"

-          " حیف که منم نمی تونم بهت دست بزنم. تازه اگر هم می تونستم، عمراً با تو یکی کشتی نمی گرفتم. مگه از جونم سیر شده ام؟! بیام بزنمت بعد برم خواهرتون حسابم را برسه؟!"

 

***

 

در همین حین یک مرد همراه با پسر کوچکش به اتاق حبیب و قاسم وارد می شود. مرد کنار تخت قاسم می رود و پیشانی و صورت او را می بوسد. بعد هم حبیب را در آغوش می گیرد.

پسر بچه در گوشه ای از اتاق ایستاده و نگاهش به تابلوی توی راهروست:" بخش جانبازان قطع نخایی"

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/06 و ساعت 22:39 |
سلام به تمام دوستان عزیز که با نظرات قشنگشون توی این چند وقت که با هم بودیم منو حسابی شرمنده کردند.

فقط خواستم بگم که ۳ خرداد تولدمه و خوشحال میشم که شما هم توی تولد من شریک باشید (البته شریک اینترنتی)... کیک هم نداریم///

حالا شانس منو ببینید که جمعه (سوم خرداد) من توی دانشگاه کلاس جبرانی دارم و خونه نیستم... هفته بعد هم امتحان پایان ترم برای آزمایشگاه دارم و یه امتحان میان ترم هم دارم... تا به حال تولدی به این خوبی دیدید؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط سعید در 87/03/02 و ساعت 8:35 |