تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

غم نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی
سلام به تمام دوستان عزیز

روز میلاد امام علی (ع) و روز پدر رو به تمام شما و پدران شما و همه پدرهای دنیا تبریک میگم.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/04/25 و ساعت 12:16 |

مرد از زن که به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ببخشيد، شما "شارون استون" نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون.....

 زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه "شارون استون"، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد "شارون استون" باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه "شارون استون" هستن.
زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.
مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچين تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچين تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.
مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.

اما..

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 87/04/22 و ساعت 13:53 |
توی تنهایی یک دشتِ بزرگ
که مثل غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاهِ سر بلند
آخرین درختِ سبز سر پاست
رو تنش زخمه، ولی زخمِ تبر
نه یه قلب تیر خورده، نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاس
کندوی پاک دخیله و طلسم
چه پرنده ها که تو جادهِ کوچ
مهمون سفرهِ سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون
به تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجینِ قدیمیِ قشنگ
با تو نه سبزه، نه آینه بود، نه آب
یه تبر بود با تو،با اهرمِ سنگ
اون درخت سربلندِ پر غرور
که سرش داره به خورشید میرسه منم، منم
اون درختِ تن سپرده به تبر
که واسه پرنده ها دلواپسه منم، منم
من صدای سبز خاک سُربی ام
صدایی که خنجرش رو به خداست
صدایی که توی بُهتِ شبِ دشت
نعره ای نیست ولی اوجِ یک صداست
رقص دستِ نرمت، ای تبر به دست
با هجوم تبرِ گشنه و سخت
آخرین تصویرِ تلخِ بودنه
توی ذهنِ سبزِ آخرین درخت
حالا تو شمارش ثانیه ها
کوبه های بی امونِ تبره
تبری که دشمنِ همیشه
این درخت محکم و تناوره
من به فکر خستگی های پر پرنده هام
تو بزن، تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکم تر بزن

+ نوشته شده توسط سعید در 87/04/20 و ساعت 21:42 |

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم


دوست خوبم اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 87/04/05 و ساعت 14:1 |