تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دل نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی

آن هنگام که شمشیر کین با بازوی جهل فراز رفت و با خشونت جاهلی بر فرق عدالت فرو نشست، ندایی ملکوتی در محراب مسجد کوفه پیچید: « فزت و رب الکعبه».

به راستی کدام جان اینگونه مطمئن پایان زندگی دنیایی را آغاز رستگاری و فلاح می داند و بر این باور سوگند یاد می کند!

او کیست و چگونه زیسته است که در پایان عمر اینگونه سخن می گوید!

همان جان شیفته ای که بار سفر را از قبل بسته و شتر تیزرو حیات را پیشاپیش در جاده های سفر آخرت رانده است.

مردی که از دریچه زهد به دنیا نگریسته و دنیا را با تمام جبروتش زیر کفش وصله دار خویش ریخته است.

انسان برتری که زرق و برق دنیا زیر نگاه های نافذش در هم شکسته و لذایذ آن هیچ گاه اراده او را به بازی نگرفته اند.

دلاورترین و جسورترین انسانی که نقاب ریا و تزویر از چهره دنیاپرستان برگرفت و آنچه در پس پرده های نقاشی شده و مقدس نما بود را نمایاند.

ابر مردی که بت های بزرگ رابه زانو در آورد و در برابر بیچارگان زانوی تواضع بر زمین نهاد.

راهنمایی که با فروغ دانشش راه را از بیراهه های ظلمانی شرک و ستم و ناروا شناساند و کاروان بشریت را با حکمت های فروزانش همراهی کرد.

جوانمردی که عربده های مستانه حاکمان مستبد و متجاوزین ستمگر را با صلابت و شجاعتش خاموش کرد و همهمه های عیش و فساد را با عتاب مومنانه فرونشاند، همان اسوه کامل تقوا که فضیلت در کرانه شخصیتش لنگر انداخته، همان که....

او اول مرد مسلمان و خانه زاد کعبه و شهید محراب، علی (ع) است.

همو که پیامبر اکرم (ص) در حقش فرمودند: علی مع الحق و الحق مع علی.

 

شهادت امیرمومنان حضرت علی (ع)، فاتح خیبر، بر تمام مسلمانان و شیعیان جهان تسلیت باد.

 

  • پاورقی

توی این شبای قدر ما رو هم از دعای خیرتون بهره مند کنید.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/06/31 و ساعت 15:3 |


 یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

-           آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

-          شما خدا هستید؟

-           نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-           آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 87/06/28 و ساعت 10:57 |

راستی را

        مختوم

من به تقدیر و به پیشانی و این گونه اباطیل

                                ندارم باور.

 

اگر از من شنوایی داری

                می گویم

هر کسی قطره ی خردی ست در این رودِ عظیم

که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است،

و فشارِ آب است

                آن ناچاری

که جهت بخشِ حقیقی ست.

ابلهان

        بگذار

                اسم اش را

                                تقدیر کنند.

 

حرف من این است:

قطره ها باید آگاه شوند

که به هم کوشی

                بی شک

می توان بر جهت تقدیری فایق شد.

 

بی گمان ناآگاهی ست

آنچه آسان جو را وا می دارد

که سراشیبی را

نام بگذارد تقدیر

و مقدر را

        چیزی پندارد

که نمی یابد تغییر.

 

رود سردرشیب این را مفت خود می شمرد؛

رودِ سردرشیب

به همین ناآگاهی زنده ست،

و به نیروی همین باورِ تقدیری

زنده و تازَنده ست.

 

این چنین است که ما هم _من و تو_

سرنوشتی این سان می یابیم:

تو

        غمین و مایوس

        می نشینی ساعت ها

سر سکّو

        جلوی خانه تاریک ات

غرقِ اندیشه ی بی حاصلی ِ این همه سال

که چه بی هوده گذشت؛

و من

        این گوشه

                در این فکر ِ عبث

که بیابم جایی هم نفسی:

غم گساری که غمی بگذارم با او

باری از دل بردارم با او.

 

و در این ساعت

                رود

سرخوش از باور ِ تقدیری ِ آسان جویان

هم چنان در تک و در تاز است؛

که چنین باور

        تا هست

عمر ِ آن بهره کش ِ قحبه دراز است.

 

حتماْ ادامه مطلب را بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 87/06/08 و ساعت 15:11 |