تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دل نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی

خدایا، وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه ی من آشنا نیست

درین عالم ندارم  هم زبانی

به صد اندوه می نالم-روا نیست-.

شبم طی شد،کسی بر در نکوبید.

به بالینم چراغی کس نیفروخت.

نیامد ماهتابم بر لب بام،

دلم از این همه بیگانگی سوخت.

به رو ی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست.

نه شعرم می دهد تسکین به حالم ،

به غیر از اشک غم در دفترم نیست.

بیاای مرگ ،جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیاشمعی به بالینم بیفروز

بیاشعری به تابوتم بیاویز!

دلم درسینه کوبد سربه دیوار

که این مرگ است و بردرمی زند مشت!

-بیا،ای هم زبان جاودانی،

که امشب وحشت تنهاییم کشت!

+ نوشته شده توسط سعید در 88/01/19 و ساعت 20:22 |

همه می پرسند:

-« چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبرترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری!؟ »

-نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

به ادامه مطلب رجوع کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 88/01/13 و ساعت 18:44 |