تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

غم نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی
یک مجموعه زیبا از آرزوهای کودکان:
 
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / ۱۲ ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / ۱۱ ساله)

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / ۱۱ ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / ۹ ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / ۷ ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / ۱۰ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / ۸ ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / ۱۱ ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / ۱۰ ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / ۱۰ ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / ۷ ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / ۱۱ ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / ۱۱ ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / ۸ ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا ۶۰۰ عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / ۱۱ ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / ۸ ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / ۱۱ ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / ۱۳ ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / ۹ ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / ۷ ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / ۱۲ ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / ۶ ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / ۱۱ ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / ۹ ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / ۱۰ ساله)


خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / ۴ ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / ۶ ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / ۷ ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / ۱۱ ساله)


خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / ۱۰ ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / ۱۱ ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / ۷ ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / ۱۱ ساله)

 

+ نوشته شده توسط سعید در 88/09/08 و ساعت 20:50 |
سلام. نزدیک به ۳ ماهه که وبلاگم رو به روز نکردم و از این به بعد هم دیگه فرصتش رو ندارم و فکر نمی کنم که وقت داشته باشم ادامه بدم. ولی نمی تونم ازش دل بکنم هر چی باشه سه سال خاطرات دانشگاهی و ... توی این وبلاگ بود و هر از چند گاهی یه سری بهش می زنم و اگر یکی از دوستان نظری داده باشه حتماْ جوابش رو میدم.

اگر هم بخوام فعالیتی بکنم مربوط به وبلاگ ختم قرآن میشه و خوشحال میشم که قدم های سبزتون رو اونجا هم ببینم.

موفق و پیروز باشید.

یا علی

+ نوشته شده توسط سعید در 88/08/06 و ساعت 22:8 |
سلام.

امیدوارم سال نو برای شما و خانواده محترمتون سال خوب و پر برکتی باشه.

سال ۸۷ هم با تمام خوبی ها و خوشی ها و سختی ها و رنج ها تموم شد و باید خودمون رو برای سال نو آماده کنیم.

میخواستم از فرصت استفاده کنم و از همه کسانی که امسال با وبلاگ من همراه بودن تشکر کنم. البته باید بگم که امسال کم رونق ترین سال وبلاگی من بود و تا به حال نشده بود که وبلاگم اینقدر بی رونق باشه. ان شاالله که سال بعد بهتر بشه که البته فکر نمی کنم چون مشغله ها بیشتر میشه.       ولی نمی تونم از دوستای خوبم دل بکنم و هر از چند گاهی یه سری می زنم.

از تمام کسانی که دلشون رو شکستم طلب عفو می کنم (علی الخصوص تویی که می دونم نمی بخشیم). نمی خوام از خودم خاطره بد به جا بزارم ولی خوب بعضی وقتها همه چی دست به دست هم میده که یه اتفاقی بیفته. حلالم کن

اگر بخوام اسم دوستای وبلاگی رو بیارم خیلی زیاد میشه (می تونید به پیوندها نگاه کنید). همین جا از همتون تشکر می کنم که منو تنها نزاشتید و نوشته های منو خوندید و نظر دادید. سالی پر از خوبی و خوشی و برکت و عشق و موفقیت و سلامتی و... برای همه شما و خانواده هاتون و تمام مردم ایران آرزو می کنم.

 

پی نوشت:

  • به احتمال زیاد (ان شاالله) من تحویل سال مشهد مقدس هستم و اگر جواب نظراتتون رو ندادم از دستم دلگیر نشید. اگر لایق باشم برای همتون دعا می کنم و به دعای همتون محتاجم.
  • عیدتون مبارک
+ نوشته شده توسط سعید در 87/12/27 و ساعت 17:44 |

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود                                      دل بود ولی چه سود، اگر عشق نبود

بی رنگتر از نقطه موهومی بود                                                 این دایره کبود، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را                                            عکس چه کسی زدود، اگر عشق نبود؟

در سینه هر سنگ دلی در تپش است                                 از این همه دل چه سود، اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟                                دل چشم نمی گشود، اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی                                    تکلیف دلم چه بود، اگر عشق نبود؟

                                                                                                "زنده یاد قیصر امین پور"

+ نوشته شده توسط سعید در 87/12/13 و ساعت 21:47 |

راستش یه چند مدتی بود که شیطون آی دی دلم رو هک کرده بود و از طرف من هرچی دلش میخواست به خدا میگفت و من نگران بودم که آیا همه ی این حرفا که واقعا مال من نیست، آیا به پای من ریخته میشه؟ و یه روز به خودم اومدم و دیدم که با آی دی دل من اونقدر چرند و پرند به خدا گفته که غم،دلموگرفته وحس کردم یه چیزی رو دلم داره سنگینی میکنه و آخر هم اونقدر اون بار سنگین بود که دلم شکست،زارزارگریه کردم و به دنبال کمک رفتم. اول از دلم پرسیدم واون گفت از اونجایی که شیطون یه ویروسه و ازطرف دیگه چون هکت هم کرده باید دنبال یه ضد ویروسو یه ضدهک بری که ضمنا هم خیلی قوی باشه و همیشه هم به روز بشه. بازازش پرسیدم که از کی باید بگیرم؟ اونم گفت: خودت بهتر میدونی که باید اونو از نمایندگی های مجاز بگیری تا بهت قلابیش رو ندن. به همین خاطر اول از همه رفتم پیش اونایی که باخدا دوست تر بودن بامحمد(ص) که یکی از دوستای خوب خدا بود صحبت کردم و اون یه ضدویروس قوی به نام ایمان و یقین به اضافه ی یه دفترچه ی راهنما بهم داد و گفت اگه دقیقا همه ی مطالبش رو بفهمی و عمل کنی هیچ وقت دیگه هک نمیشی ومن ازش گرفتم و خداحافظی کردم،اومدم خونه ولی یه کم که فکر کردم فهمیدم که من هنوز بعضی از زوایای پنهان خود دفترچه رو به خاطر اینکه خیلی سطح بالا نوشته شده بود نمی فهمیدم. باز پیشش رفتم و گفتم  من که طرز استفاده ی بهینه از این برنامه ی زندگی رو نمیدونم! سوادم برای فهمیدن این دفترچه کافی نیست و ترسیدم مثل  خیلی از آدمها روزی 600 بار هک بشم چون باچشم دلم می دیدم که نه تنها هک شدن که هیچ، تازه بعضیاشون هم رفتند و آی دی شیطون رو هک کردن و بقیه مردم رو ویروسی میکنند.به همین خاطر از مهندس کمک خواستم،ایشونم از طرف خدا 12 فایل صوتی- تصویری آن لاین بهم داد و گفت اگه از یکی از این دوتاغافل بشی حتما هک میشی. همین کاروکردم و چنان ضدهکری ساختم که نگو. این دفعه چون می خواستم هیچ رابط و سیمی بین من و خدا نباشه به همین خاطررفتم یه اینترنت پرسرعت گرفتم، آی دی خداروکه قبلا شیطون از سیستمم دیلیت کرده بود رو ADD  کردم و حرف دلمو به خدا گفتم.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/09/12 و ساعت 16:40 |
سلام به همه دوستان عزیز.

دوست نداشتم که بعد از چند مدت که آپ نکرده بودم با این آپ کارمو شروع کنم ولی قسمت بود.

امروز یعنی دوشنبه مادربزرگم به رحمت خدا رفت تا دیگه نه پدربزرگ و نه مادربزرگ داشته باشم.

میخواستم ازتون خواهش کنم که برای شادی روحش یه صلوات هدیه کنید. ممنون.

 

    پی نوشت:

             ان شاالله هیچ وقت غم نبینید.

             خدا همه رفتگان شما رو بیامرزه.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/07/29 و ساعت 21:37 |
سلام به همه دوستان عزیز و نماز و روزه های همتون مورد قبول درگاه الهی .... ان شاالله.

عید پیروزی خیر بر شر و عید پاکی از آلودگی ها (عید فطر) بر همه شما و مسلمانان جهان مبارک باشد.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/07/09 و ساعت 13:26 |


 یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

-           آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

-          شما خدا هستید؟

-           نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-           آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 87/06/28 و ساعت 10:57 |